السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
624
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
« لا إله الا اللّه عيسى رسول اللّه » . او از نانوايى ، نام شهر و پادشاه آن را پرسيد . نانوا گفت : اينجا شهر اقسوس است و نام پادشاهش عبد الرحمن است . تمليخا سكهاى به نانوا داد تا نانى بخرد ولى نانوا سكهاى را ديد كه بسيار قديمى و سنگين بود . او به تمليخا گفت : آيا گنجى يافتهاى ؟ او گفت : نه ، خرمايى را فروختم و اين پول را به دست آوردم . آنگاه تمليخا ماجراى فرارش از دربار را به نانوا گفت و او تمليخا را نزد پادشاه برد . پادشاه از سخنان تمليخا قانع نشد و همگى به سوى كاخ اقسوس رفتند . هنگامىكه تمليخا به آنجا رسيد با خانهاى مسكونى روبرو شد و در را چند بار كوبيد . پيرمردى بسيار سالخورده بر درآمد . تمليخا كه در چهرهء جوانى بود گفت : من تمليخا پسر « قسطيكين » هستم . ناگهان پيرمرد زانو زد و فرياد برآورد : به خدا سوگند او جدّ من است كه به همراه پنج تن از مشاوران دقيوس از دست ستم دقيوس به كوهها گريختند . در آن روزگار در منطقهاى كه شهر اقسوس قرار داشت دو پادشاه يهودى و مسيحى فرمانروايى مىكردند . هردو پادشاه با همراهان خويش با تمليخا راهى شدند تا به غار رسيدند . تمليخا گمان مىكرد كه يك روز يا نيمروزى به خواب رفتهاند ولى عبد الرحمن گفت : شما سيصد و نه سال به خواب رفتهايد و پس از شما خداوند پيامبرى به نام عيسى را برانگيخت و او پس از چندى به آسمان عروج كرد . تمليخا پيش از ديگران وارد غار شد و دوستانش را از ماجرا آگاه ساخت . اصحاب كهف با شنيدن ماجرا از خدا خواستند كه جان آنان را بگيرد ؛ چرا كه توان زندگى در دنيا را نداشتند . خداوند نيز جان آنان را گرفت و در غار بسته شد . يهوديان و مسيحيان هريك ادعا كردند كه اصحاب كهف به دين آنان بوده است و هريك مىخواستند كه عبادتگاه مخصوص خود را بر در غار بسازند . سرانجام ميان يهوديان و مسيحيان جنگ درگرفت و عبد الرحمن كه